روان‌پزشکی اجتماعی

جستجوی آبادی در ویرانه

در ایران‌اما قطبی‌شدن فقط میان موافق و مخالف حکومت نیست. شکاف‌ها چندلایه‌اند، شامل داخل و خارج کشور، مخالفان جنگ و موافقان مداخله خارجی، جمهوری‌خواهان و سلطنت‌طلبان، ملی‌گرایان و جهان‌وطنان، کسانی که میان دولت و کشور تمایز می‌گذارند و کسانی که نمادهای رسمی را...
۳۰ خردادماه ۱۴۰۵
آیا شکست «تیم ملی» می‌تواند پیروزی باشد؟

زاویه‌ی تحلیل من، خوانشی روان‌کاوانه ـ جامعه‌شناختی از دوپاره‌شدن ایران پس از جنگ اسفند و فجایع دی‌ماه ۱۴۰۴ است. در این میان به بررسی موردی واکنش‌ها به تیم ملی پرداخته‌ام.

من البته شادمانی بخشی از ایرانیان از شکست تیم ملی فوتبال را صرفاً با برچسب‌ «بی‌وطنی»، یا حتی نفرت یا مخالفت سیاسی فرمول‌بندی نمی‌کنم. ین واکنش، هرچند ممکن است برای گروهی دیگر تلخ، تکان‌دهنده یا غیراخلاقی به نظر برسد، در سطح روانی و اجتماعی نشانه‌ای از بحرانی عمیق‌تر در نسبت میان ملت، دولت، سرزمین و نمادهای جمعی است. مساله این نیست که عده‌ای ایران یا حکومت موجود آن را دوست ندارند؛ مساله آن است که در نظر آنان، نمادهایی که زمانی نماینده ایران بودند، به تصرف حکومتی درآمده‌اند که آن را از خود بیگانه می‌دانند.

در ایران امروز، به‌ویژه پس از اعتراضات دی‌ماه ۱۴۰۴، سرکوب معترضان، قطع گسترده ارتباطات و سپس تجربه جنگ، امکان حفظ یک تصویر یکپارچه از «ایران» دشوارتر شده است. اعتراضات از اوایل دی‌ماه آغاز شد، اما از مطالبات اقتصادی فراتر رفت و بخش بزرگی از آن به اعتراض مستقیم علیه نظام سیاسی تبدیل شد؛ رسانه‌های خارج ایران ناگاه پر شد از خبر کشتار گسترده، بازداشت‌ها و خاموشی اینترنتی. در ادامه جنگ نیز جامعه را نه حول یک واکنش واحد، بلکه میان ترس، خشم، همبستگی، میل به تغییر حکومت و نگرانی از ویرانی کشور تقسیم کرد.

در چنین وضعیتی، عجیب نیست که مسابقه فوتبال نتواند فقط رقابتی ورزشی باشد. زمین بازی به صحنه‌ای تبدیل شده که در آن نزاع حل‌نشده درباره مالکیت ایران به نمایش درمی‌آید.

تیم ایران یا تیم جمهوری اسلامی؟
نام رسمی، پرچم، سرود، پوشش، تصاویر تلویزیونی، گزینش بازیکنان، حضور مقام‌ها و رفتارهای سیاسی ورزشکاران، همگی می‌توانند تیم ملی را از یک نماینده نسبتاً مستقل جامعه به جزئی از دستگاه بازنمایی دولت تبدیل کنند. در مسابقات اخیر نیز واکنش‌های خصمانه به سرود رسمی و جنجال‌های سیاسی پیرامون رفتار بازیکنان نشان داده که تیم ایران در یک فضای عادی ورزشی ظاهر نمی‌شود؛ بلکه هر حرکت آن در میدان منازعه سیاسی تفسیر می‌شود.

برای مخالفان حکومت، نامیدن این تیم به‌عنوان «تیم جمهوری اسلامی» کوششی است که در صورت ظاهر پس‌گرفتن مفهوم ایران از دولت است. یعنی این تیم متعلق به ایرانی نیست که من با آن همانندسازی می‌کنم؛ نماینده قدرتی است که ایران را تصاحب کرده است. اما این جداسازی، در حد یک داوری سیاسی باقی نمی‌ماند. در شرایط فشار، سوگ و خشونت، می‌تواند یک سازمان‌یافتگی دفاعی سامان دهد، و این ایده را بسازد که هر آنچه با حکومت ارتباط دارد، یک‌سره بد، آلوده و دشمن تلقی می‌شود؛ و هر شکستی که به آن وارد شود، بدون توجه به اینکه چه کسانی رنج می‌کشند، همچون پیروزی تجربه می‌شود.

شکافتن ابژه: از ایران واحد به دو ایران
مفهوم مناسب برای توضیح این وضعیت، مفهوم کلاینی دوپاره‌سازی یا splitting است. شاید با اغماض بشود از تعبیر «اسکیزوفرنی سیاسی» هم بهره برد. اسکیزوفرنی در این‌جا در معنای «شخصیت دوگانه» یا «ذهن دونیم‌شده» مراد است، نه آن بیماری که همگان کم و بیش می‌شناسند.

ملانی کلاین در توصیف «موضع پارانوئید ـ اسکیزوئید» نشان می‌دهد که ذهن، هنگامی که نمی‌تواند عشق و نفرت خود نسبت به یک ابژه واحد را تحمل کند، آن ابژه را به دو بخش تقسیم می‌کند: ابژه خوب، که باید نجات یابد و آرمانی بماند؛ و ابژه بد، که باید طرد، تحقیر یا نابود شود.


در فضای سیاسی ایران، این سازوکار می‌تواند به تولید دو ایران بینجامد: ایران خوب یعنی مردم، قربانیان، معترضان، فرهنگ، تاریخ، سرزمین و آینده مطلوب، و ایران بد یعنی جمهوری اسلامی، نهادهای رسمی، پرچم رسمی، صداوسیما، دستگاه دیپلماسی و گاهی هر فرد یا نهادی که به هر نحو با ساختار رسمی همکاری می‌کند.

این تقسیم در آغاز ممکن است قابل دفاع و کاربردی به نظر آید. کسی که در معرض خشونت یا تحقیر سیاسی قرار گرفته، برای حفظ احساس اخلاقی خود باید میان ستمگر و ستمدیده تمایز بگذارد. اما مشکل از جایی آغاز می‌شود که این تمایز واقعی به دوپاره‌سازی مطلق تبدیل می‌شود؛ یعنی هر عنصر واقع‌شده در سوی رسمی، تماماً بد و هر آسیب واردشده به آن، تماماً خوب تلقی شود. پس در این وضعیت، شکست تیم فوتبال نه شکست گروهی از بازیکنان ایرانی، بلکه زخمی‌شدن «ابژه بد» است. شادی از شکست، نوعی لذت سلبی است: من پیروز نشده‌ام، اما آن دیگری باخته است؛ پس موقتاً احساس قدرت می‌کنم.

اما شادمانی از باخت تیم ملی را می‌توان نوعی کنش‌نمایی یا acting out نیز دانست. کنش‌نمایی هنگامی رخ می‌دهد که تجربه‌ای هنوز نتوانسته است به زبان، اندیشه و سوگواری تبدیل شود و به‌جای آن در قالب رفتار، نمایش، شعار، توهین، جشن یا حمله ظاهر می‌شود.‌ فرد ممکن است در ظاهر از باخت فوتبال خوشحال باشد، اما آنچه واقعاً به نمایش درمی‌آورد مجموعه‌ای از احساسات دیگر است شامل خشم از کشته‌شدن یا زندانی‌شدن معترضان، تحقیر ناشی از بی‌قدرتی سیاسی، احساس خیانت نهادهای رسمی، خشم از ورزشکارانی که در نظر او ساکت مانده‌اند یا با قدرت همسو دیده شده‌اند، سوگ ایران ازدست‌رفته، و البته میل به اثبات اینکه حکومت حتی در نمادهای بین‌المللی نیز نماینده مردم نیست.‌ به این معنا، شادی از شکست بیشتر از آنکه جشن یک نتیجه ورزشی باشد، نمایش عمومی قطع همانندسازی است، یعنی شما دیگر حق ندارید پیروزی خود را به نام ما ثبت کنید.
این عمل در شبکه‌های اجتماعی اهمیت بیشتری پیدا می‌کند، زیرا مخاطب اصلی آن لزوماً بازیکنان نیستند؛ مخاطب، دولت، حامیان آن و همچنین اعضای گروه سیاسی خود فردند. فرد با شادمانی علنی اعلام می‌کند که مرز وفاداری‌اش کجاست.

ویلفرد بیون میان «گروه کاری» و گروهی که زیر سلطه «فرض‌های بنیادی» قرار گرفته تمایز می‌گذارد. گروه کاری قادر است واقعیت را بررسی کند، تفاوت‌ها را تحمل کند و برای هدفی محدود همکاری کند. اما گروه زیر سلطه فرض بنیادی، به جای اندیشیدن، در جست‌وجوی رهایی فوری از اضطراب است. در جامعه قطبی‌شده نیز دو سوی منازعه می‌توانند در وضعیت‌های بیونی مشابهی قرار گیرند. یعنی حکومت و حامیانش ممکن است در فرض بنیادی جنگ ـ گریز مستقر شوند،در این وضعیت جامعه به خودی و دشمن تقسیم می‌شود؛ اعتراض خیانت است؛ انتقاد در زمان جنگ کمک به دشمن تلقی می‌شود؛ و تیم ملی باید صحنه اثبات وحدت باشد. بخشی از مخالفان نیز ممکن است به صورت آینه‌وار در همان ساختار جنگ ـ گریز قرار گیرند، در این موقعیت، هر نماد رسمی، دشمن است؛ هر موفقیت رسمی تقویت حکومت است؛ و هر شکست آن، گامی به سوی آزادی محسوب می‌شود.
بنابراین دو گروه، با وجود دشمنی، از نظر ساختار روانی به یکدیگر شبیه می‌شوند. هر دو از اعضای خود می‌خواهند‌ موضعی کاملاً روشن بگیرند، از ابهام و دوگانگی پرهیز کنند، میان مردم و حکومت، یا وطن و قدرت خارجی، انتخابی مطلق انجام دهند، و هرگونه تردید را نشانه خیانت بدانند.

در این صورت‌بندی فوتبال به ظرفی برای اضطراب‌هایی تبدیل می‌شود که خود جامعه توان نگه‌داشتن آن‌ها را ندارد. تیم ملی باید یا «فرزندان ملت» باشد یا «مزدوران حکومت». امکان سوم ـ یعنی گروهی ناهمگون از انسان‌ها درون یک ساختار سیاسی مساله‌دار ـ از بین می‌رود.

از منظر بیونی، مساله اصلی این است که جامعه ظرفیت فکرکردن به تجربه عاطفی را از دست می‌دهد. هیجان خام، پیش از آنکه نمادپردازی و هضم شود، به دشمن بیرونی پرتاب می‌شود. یکی شکست تیم را نشانه نابودی ایران می‌بیند و دیگری آن را مقدمه آزادی. در هر دو حالت، نتیجه یک مسابقه بار معنایی‌ای را حمل می‌کند که اساساً توان حملش را ندارد.

جامعه‌شناسی و روان‌شناسی سیاسی معاصر میان اختلاف عقیدتی و قطبی‌شدن عاطفی تمایز می‌گذارد.

در قطبی‌شدن عاطفی، مساله فقط این نیست که دو گروه درباره سیاست اختلاف دارند؛ اعضای هر گروه از اعضای گروه مقابل بیزار می‌شوند، به آنان بی‌اعتمادند و حتی رنج یا شکست آنان را رضایت‌بخش تجربه می‌کنند.

پژوهش‌ها نشان داده‌اند که قطبی‌شدن گروهی می‌تواند سوگیری درون‌گروهی را افزایش دهد، روابط اجتماعی را فرسوده کند و تمایل به کمک به اعضای گروه مقابل را کاهش دهد. در ایران‌اما قطبی‌شدن فقط میان موافق و مخالف حکومت نیست. شکاف‌ها چندلایه‌اند، شامل داخل و خارج کشور، مخالفان جنگ و موافقان مداخله خارجی، جمهوری‌خواهان و سلطنت‌طلبان، ملی‌گرایان و جهان‌وطنان، کسانی که میان دولت و کشور تمایز می‌گذارند و کسانی که نمادهای رسمی را کاملاً مصادره‌شده می‌بینند، و کسانی که بقای سرزمینی ایران را مقدم می‌دانند در برابر کسانی که فروپاشی ساختار موجود را شرط هر آینده‌ای می‌شمارند.

به همین دلیل، مدل ساده «جامعه دوقطبی» نیز کافی نیست. پژوهش‌های جدید بر چندقطبی‌بودن فضای اجتماعی و وجود چندین محور هم‌زمان اختلاف تأکید دارند. بااین‌حال، ذهن تحت فشار می‌کوشد این فضای چندبعدی را به یک انتخاب ساده فروبکاهد: یا با مایی یا علیه ما.

اعتراضات دی‌ماه ۱۴۰۴ را نباید صرفاً رویدادی خیابانی دید. چون در حقیقت این اعتراضات بحران نمایندگی را تشدید کرد: چه کسی حق دارد به نام ایران سخن بگوید؟ هنگامی که معترضان- با هر روایتی از حوادث دی‌ماه- با خشونت روبه‌رو می‌شوند، ارتباطات قطع می‌شود و روایت رسمی رنج آنان را انکار یا امنیتی می‌کند، فاصله میان «ملت تجربی» و «ملت رسمی» افزایش می‌یابد. پس از آن، هر نماد رسمی با پرسش مشروعیت مواجه می‌شود، و سوالاتی همانند این پرچم از آنِ چه کسی است؟ این سرود چه کسی را نمایندگی می‌کند؟ این ورزشکار برای مردم بازی می‌کند یا برای دستگاه تبلیغاتی؟ پیروزی او به حساب ایران نوشته می‌شود یا حکومت؟ تولید می‌گردد.

به عبارتی اساساً این پرسش طرح می‌گردد که آیا می‌توان در ساختاری ناعادلانه، نهادی پاک و بی‌ارتباط با قدرت داشت؟

پاسخ ساده‌ای وجود ندارد. اما ذهن دوپاره پاسخ ساده تولید می‌کند. یا تیم کاملاً ملی است و انتقاد از آن خیانت؛ یا کاملاً حکومتی است و شکستش شایسته جشن.

جنگ این وضعیت را پیچیده‌تر کرده است. در شرایط جنگی، حکومت معمولاً می‌کوشد ملت، دولت، سرزمین و حاکمیت را در یک مجموعه ادغام کند. انتقاد از حکومت به تضعیف کشور تعبیر می‌شود و وفاداری ملی با حمایت سیاسی سنجیده می‌شود. در مقابل، بخشی از مخالفان ممکن است برای مقاومت در برابر این ادغام، جهت عکس را در پیش بگیرند و هرگونه همدلی با مردم، ورزشکاران یا حتی خاک ایران را به حمایت از حکومت برچسب زنند. به این ترتیب، هم حکومت و هم مخالف رادیکال آن، تمایزهای ضروری را از میان می‌برند، یعنی فرضا حکومت می‌گوید: دولت همان ایران است.‌ اما مخالف دوپاره‌شده می‌گوید: هرچه به نام ایران ظاهر می‌شود، همان دولت است.

اما ایران نه با جمهوری اسلامی یکی است و نه بیرون از نهادها و انسان‌های گرفتار در آن وجود دارد. کشور مجموعه‌ای متناقض از مردم، حافظه، ساختار، زبان، جغرافیا، نهاد، خشونت، محبت، همکاری و مقاومت است.

پیشنهاد من کاربست موضع افسرده‌وار ملانی کلاین است، یعنی تحمل ایرانِ محبوب و خشم‌برانگیز.

در نظریه کلاین، گذار از موضع پارانوئید ـ اسکیزوئید به موضع افسرده‌وار به معنای افسردگی بالینی نیست. این گذار، دستاوردی رشدی و اخلاقی است: فرد درمی‌یابد ابژه‌ای که از آن خشمگین است همان ابژه‌ای است که دوستش دارد.‌ یعنی مادر خوب و مادر ناکام‌کننده دو فرد جدا نیستند. همان ابژه‌ای که زندگی می‌بخشد، محدود می‌کند؛ همان ابژه‌ای که محبوب است، می‌تواند خشم برانگیزد. پذیرش این وحدت، احساس گناه، اندوه و میل به ترمیم را ایجاد می‌کند.
در سطح سیاسی، موضع افسرده‌وار یعنی توانایی گفتن جمله‌هایی از این دست: من ایران را دوست دارم و از آنچه به نام ایران انجام شده خشمگینم. من از بهره‌برداری تبلیغاتی حکومت از تیم ملی بیزارم، اما می‌دانم بازیکنان الزاماً تجسم کامل حکومت نیستند. من می‌توانم از موفقیت یک ورزشکار ایرانی خوشحال شوم، بدون آنکه آن را تأیید جمهوری اسلامی بدانم. من می‌توانم به سکوت یا همراهی یک بازیکن اعتراض کنم، بدون آنکه انسانیت او را انکار کنم. من می‌توانم از شکست تیم ناراحت شوم و هم‌زمان از مصادره پیروزی آن توسط حکومت خشمگین باشم. من می‌توانم با حمله خارجی مخالف باشم، بدون آنکه مدافع حکومت باشم. و می‌توانم خواهان پایان جمهوری اسلامی باشم، بدون آنکه ویرانی ایران را آرزو کنم.

این موضع، هیجان‌زدایی یا بی‌طرفی کاذب نیست. موضع افسرده‌وار می‌تواند قاطعانه علیه سرکوب و استبداد و همزمان استعمار و استکبار بایستد. تفاوتش با دوپاره‌سازی آن است که برای حفظ قاطعیت اخلاقی، مجبور نیست واقعیت را مثله کند.

گذاراز لذت شکست به سوگ ازدست‌رفتن
شادمانی از شکست تیم ملی ممکن است در کوتاه‌مدت احساس قدرت ایجاد کند، اما در لایه عمیق‌تر غالباً حاوی سوگ است. آنچه فرد جشن می‌گیرد شاید شکست تیمی باشد که دیگر نمی‌تواند آن را متعلق به خود بداند؛ اما همین ناتوانی در تعلق، خود عین فقدان است.

فرد پیش‌تر می‌توانست با گل یک بازیکن ایرانی شاد شود. اکنون احساس می‌کند این شادی از سوی حکومت مصادره می‌شود. پس برای جلوگیری از مصادره، از خود شادی نیز صرف‌نظر می‌کند. او بخشی از امکان لذت جمعی خود را قربانی می‌کند تا مرز سیاسی‌اش را حفظ کند. این وضعیت، کسب پیروزی نیست؛ نشانه فقیرشدن فضای مشترک است. جامعه‌ای که اعضایش دیگر نمی‌توانند حتی بر سر یک بازی، موسیقی، فاجعه طبیعی یا مرگ یک چهره فرهنگی، موقتاً فضای مشترکی بسازند، نه فقط از اختلاف سیاسی، بلکه از فروپاشی ابژه مشترک رنج می‌برد.

پس ما فقط قربانی سرکوب نشده‌ایم؛ ظرفیت شادمانی مشترک، اعتماد متقابل و مالکیت نمادین کشور را نیز از دست داده‌ایم. در این وضعیت رهیافت هنجارین‌تر نه درخواست حمایت بی‌قیدوشرط از تیم ملی است و نه محکوم‌کردن اخلاقی همه کسانی که از شکست آن خوشحال می‌شوند. چنین نگاهی می‌تواند شکل دیگری از splitting باشد.

راه پخته‌تر، بازگرداندن تمایزهایی است که قطبی‌شدن نابود کرده است، یعنی مثلاً ایران با حکومت یکی نیست، اما حکومت نیز چیزی کاملاً بیرون از تاریخ و ساختار جامعه ایران نیست. تیم ملی می‌تواند هم‌زمان نهادی تحت نظارت حکومت و محل حضور ورزشکارانی با انگیزه‌ها، ترس‌ها و مواضع متفاوت باشد. شادمانی از شکست می‌تواند حامل اعتراض مشروع باشد، اما مشروعیت خشم، هر صورت بیان آن را ضرورتاً سازنده یا اخلاقی نمی‌کند. حمایت از تیم نیز لزوماً حمایت از جمهوری اسلامی نیست، همان‌طور که نقد تیم لزوماً نفرت از ایران نیست. وطن‌دوستی بالغ نه اطاعت از دولت است و نه انکار هرآنچه دولت لمس کرده؛ بلکه توانایی حفاظت از ابژه‌ای است که هم دوستش داریم و هم از آسیب‌هایی که درون آن پدید آمده خشمگینیم.

در یک کلام تبدیل «تیم ملی ایران» به «تیم جمهوری اسلامی» و شادمانی از شکست آن را می‌توان کنش‌نمایی یک جدایی سیاسی و عاطفی دانست، تلاشی برای اعلام اینکه دولت حق ندارد از نام ایران، افتخار ورزشی و هیجان جمعی به‌عنوان سرمایه مشروعیت استفاده کند. اما هنگامی که این اعتراض به ناتوانی کامل در تشخیص مردم از حکومت، انسان از نهاد، ورزشکار از دستگاه و کشور از حاکمیت منجر شود، با صورت جمعی دوپاره‌سازی روبه‌رو می‌شویم. در این ساختار، عشق به ایران تنها از راه نفرت از هر نماد رسمی و مخالفت با حکومت تنها از طریق شادی از هر شکست ایرانی اثبات می‌شود.

مسیر بالغ‌تر، موضع افسرده‌وار کلاینی است: تحمل این حقیقت دردناک که ایران ابژه‌ای یک‌دست نیست. ایران هم سرزمین محبوب است و هم میدان نمایش زخم؛ هم دلالتی از خانه است و هم بازنمایی از تجربه طرد؛ هم حافظه فرهنگی است و هم واجد ساختارهای سرکوب. در این میان، تیم ملی نیز می‌تواند هم ابزار بازنمایی قدرت باشد و هم متشکل از انسان‌هایی که تماماً به آن قدرت فروکاستنی نیستند.

جامعه پس از جنگ و پس از دی‌ماه ۱۴۰۴ بیش از هر چیز به ظرفیت نگه‌داشتن همین تناقض نیاز دارد. نه آشتی شتاب‌زده، نه وحدت تحمیلی و نه فراموشی جنایت؛ بلکه توانایی اندیشیدن در حضور عشق و نفرت، بدون آنکه برای رهایی از اضطراب، ایران را به دو نیمه کاملاً پاک و کاملاً پلید تقسیم کنیم.

آخرین مطالب

۳۰ خردادماه ۱۴۰۵

روان‌پزشکی اجتماعی

جستجوی آبادی در ویرانه

در ایران‌اما قطبی‌شدن فقط میان موافق و مخالف حکومت نیست. شکاف‌ها چندلایه‌اند، شامل داخل و خارج کشور، مخالفان جنگ و موافقان مداخله خارجی، جمهوری‌خواهان و سلطنت‌طلبان، ملی‌گرایان و جهان‌وطنان، کسانی که میان دولت و کشور تمایز می‌گذارند و کسانی که نمادهای رسمی را...
۲۸ آبان‌ماه ۱۴۰۴

روان‌پزشکی اجتماعی

شوک جمعی، ترس از آینده را تثبیت کرد

جامعهٔ ایران حتی پیش از این رخدادها نیز به‌سبب بحران‌های ساختاریِ اقتصادی و اجتماعیِ پی‌درپی، در توانِ تاب‌آوری روانی دچار فرسودگی بود. با صحنه‌های قتل و گستردگی مجروحیت‌ها و از دست رفتنِ ارتباط با نزدیکان، احساس عمومیِ «قابل‌پیش‌بینی‌بودن»...
۲۸ بهمن‌ماه ۱۴۰۴

روان‌پزشکی اجتماعی

چهلمِ «فرمایشی» برای سوگی «توقیف شده»

در سنت ایرانی، «چهلم» قرار است نقطهٔ جمع‌بندی باشد؛جمع شدنِ خانواده و دوستان، شنیده شدنِ دوباره‌ی قصهٔ فقدان، احترام به رنج، و کمک به اینکه بازمانده از شوکِ اولیه کمی به زمین برگردد، در یک کلام یعنی یک آیینِ اجتماعی...
۲۳ بهمن‌ماه ۱۴۰۴

روان‌پزشکی اجتماعی

سطحی و غیرجدی

در سوگ جمعی، اگر شفافیت درباره علل و مسئولیت‌ها وجود نداشته باشد، سوگواری به بن‌بست می‌رسد: جامعه نمی‌داند دقیقاً «چه چیزی» را از دست داده و «چه کسی» یا «چه سازوکاری» مسول است. اگر تنها گفته شود «دشمن آمد و...
۱۸ بهمن‌ماه ۱۴۰۴

روان‌پزشکی اجتماعی

پیام همدردی و تسلیت

در شرایط بحرانی کنونی، صرفاً از طریق ساده‌سازی یا روایت‌سازی، به‌ویژه از طریق نمایش خشونت آشکار یا رفتار توهین‌آمیز رسانه‌ای نمی‌توان پاسخ‌گوی پیچیدگی وضعیت کنونی بود؛ روشی که نه‌تنها نمی‌تواند تسکینی بر درد مردم باشد، بلکه...