آنچه در دیماه ۱۴۰۴ در کنار فشارهای اقتصادی، قطع اینترنت و افت ارتباطهای اجتماعی رخ داد، فراتر از یک رخداد مقطعی، جامعه را وارد نوعی «بحران ارتباطی» کرد و بهطور طبیعی خطر تشدید مشکلات سلامت روان ــ بهویژه اضطراب، استرس، احساس غم و تنهایی ــ را بالا برده است. از منظر بالینی و اجتماعی، ما هنوز در دلِ بحران هستیم و هر تحلیلی باید با این آگاهی همراه باشد که قضاوتهای پسابحران، ممکن است تفاوتهایی جدی با امروز داشته باشد.
چرا ارزیابی دقیق دشوار است؟
ارزیابی معتبر اثر یک بحران اجتماعی بر سلامت روان جمعی، به دادههای دقیق، پیمایش علمی با نمونهگیری درست، و رویکردی مستقل و غیرسیاسی نیاز دارد. در حد اطلاعات موجود، چنین پیمایشی یا انجام نشده، یا اگر هم انجام شده در دسترس عموم و حتی جامعه دانشگاهی قرار نگرفته است. با این حال، در یک نگاه تحلیلیِ غیرکمی میتوان گفت رخدادهای اخیر از جنس «بحران و تروما» است و بهدلیل تکرار، تراکم و مزمنشدن، میتوان آن را در قالب «ترومای پیچیده» فهم کرد.
پیامدهای محتمل چنین وضعیتی در بستر اجتماعی، شامل اضطراب مزمن، افزایش گوشبهزنگی و در نتیجه رشد بدگمانی و نابردباری است؛ همزمان امکان گفتوگو و مفاهمه میان گروههای اجتماعی و سیاسی کاهش مییابد و بهتدریج «نفرت و یأس» جای «میل و دلگرمی» را بهعنوان عناصر قوامبخش جامعه میگیرد. در ادامه نیز احتمال تضعیف امید و از میان رفتن افقِ گشوده برای آینده بیشتر میشود.
این وضعیت در فرد چگونه بروز میکند؟
در سطح فردی، بحرانهای اجتماعی و تجربهی وضعیت جنگی میتواند خود را در اضطراب، حس دلگسستگی، بدخوابی، کاهش میل به ساخت آینده و زندگی، گوشبهزنگیِ شدید و واکنش نامتناسب به محرکهای خطر نشان دهد. این وضعیت گاهی به افت یکپارچگی در واقعیتسنجی و نیز اختلال در احساس اعتماد منجر میشود؛ و بازتاب همین تجربه فردی، در سطح جمعی هم دیده خواهد شد.
وقتی تروما «به زبان بدن» حرف میزند
اگر امکان پردازش هیجانی تجربههای تلخ فراهم نباشد و گفتوگو دربارهی تروما ــ چه فردی چه اجتماعی ــ دشوار یا ناممکن شود، تروما به بدن ترجمه میشود: اختلال خواب، مشکلات گوارشی، سردرد، دردهای عضلانی پراکنده، خستگی مزمن، پرخوری عصبی و اختلال در سوختوساز بدن از جمله نمودهای شناختهشده این مسیر هستند.
در بلندمدت: از برانگیختگی تا «بیحسی هیجانی»
جامعه اکنون نه فقط با پیامدهای کوتاهمدت، بلکه با نتایج طولانیمدت رویدادهای تکرارشونده مواجه است. هر ناآرامی یا وضعیت ویژه، با وجود تفاوتها، در مجموع وضعیت ویژه را در جامعه تکرار و مزمن میکند. در کوتاهمدت، واکنشها بیشتر برانگیختگی است؛ اما در بلندمدت ممکن است کاهش برانگیختگی، بیتفاوتی و «بیحسی هیجانی» شکل بگیرد.
در مقیاس اجتماعی، بیحسی هیجانی میتواند جامعه را به بلاتکلیفی و نوعی زندگیِ بیچشمانداز سوق دهد؛ تا جایی که سازمانها، نهادها، خانواده و ساختارهای محلی نیز نتوانند دورنما و افقی برای خود تصور کنند. در چنین حالتی حتی اگر ابتکار عملی وجود داشته باشد، بیشتر برای «دفع خطر و بقا» مصرف میشود نه برای «سازندگی و خلاقیت».
این همان نقطهای است که تفاوت میان «امید» و «بقا» روشن میشود: وقتی امیدواریم و آینده را در ذهن تصور میکنیم، پسانداز میکنیم چون برنامه داریم چیزی بسازیم؛ اما وقتی فقط به بقا فکر میکنیم، بهجای پسانداز برای ساختن، احتکار میکنیم تا از قحطی و مشکل نجات پیدا کنیم. و خشونت میورزیم، چون خود را دائماً در وضعیت حفظ بقا میبینیم، نه در امکان تغییر و بهبود.

کودکان: شاید نفهمند، اما حتماً «حس میکنند»
کودکان پیش از نوجوانی، از نظر شناختی توان درک انتزاعی و پیچیده بسیاری از مسائل را ندارند؛ اما اثر اصلی این رخدادها برای آنان هیجانی است، نه شناختی. تصور رایجِ «کودک چیزی نمیفهمد پس آسیب نمیبیند» خطاست: کودک شاید از نظر شناختی با سیاست و خشونت ارتباط برقرار نکند، اما از نظر هیجانی قطعاً تأثیر میپذیرد.
حتی اگر خانوادهها اخبار را از کودک دور نگه دارند، حالوهوای جامعه، نگرانی، بیانگیزگی، بیتفاوتی یا برانگیختگی والدین در بافت خانواده رسوخ میکند و گرما، رابطه و سرزندگی معمول زندگی را تغییر میدهد.
سالمندان: وقتی سالمندی معنای متعارفش را از دست میدهد
بحرانهای مزمن بر سالمندان نیز اثرگذار است. سالمندی دورهای است که انتظار میرود فرد کارهای مهم زندگی را انجام داده و به استراحت، بازنگری زندگی و رسیدگی به امور معوقه بپردازد. اما در ناپایداریهای امروز، دغدغه معیشت همچنان بر دوش سالمندان سنگینی میکند؛ بسیاری ناچار به کارند و همزمان با مشکلات معیشتی فرزندان و نوهها روبهرو میشوند.
فقیرشدن خانواده و از بین رفتن منابعی که باید برای سالمندی حفظ شود نیز فشار را بیشتر میکند. نتیجهی این وضعیت، «فقر سالمندی» همراه با تشویش و تنش و نوعی تداومِ وضعیت میانسالی در سالمندی است؛ یعنی سالمندی معنای متعارف خود را از دست میدهد. در جامعهای که بیثباتی مزمن میشود، در معنایی وسیعتر، نه کودک کودکی میکند و نه سالمند میتواند سالمندی را درست زندگی کند؛ و این جابهجایی نقشها و فشارهای نابجا، میتواند خشمِ نامتناسب با سن را نیز تزریق کند.
نسل زد: فرسایش تعلق و آشفتگی هویت
نسل زد با افق دیگری جهان را تجربه میکند؛ زیستِ تکراری در وضعیت ویژه، قطع ارتباط اینترنتی و حکمرانیِ گذشتهنگر میتواند حداقل تعلق آنان به مفهوم «سرزمین» را فرسوده کند؛ در حالی که همین تعلق در دوره نوجوانی (در شرایط ثبات) یکی از پایههای شکلگیری هویت است. هویت اگر شکل نگیرد یا سست بماند، تشویش میآورد؛ و اگر شکل بگیرد و منسجم شود، قوام شخصیت را بالا میبرد.
نوجوانی بهطور طبیعی تکاپویی تشویشآمیز اما بهنجار برای ساخت هویت است. دغدغههای اجتماعی و سیاسی ممکن است حضور داشته باشد، اما اگر زیست نوجوانی را بهکلی اشغال کند، نوجوانی «بیمعنا» میشود. قرارگرفتن مداوم در نقشهای سنگین، نوجوان را در ساختن لنگرگاهِ تعلق دچار تردید میکند؛ و اگر نتواند در سرزمینی که زندگی میکند زیستی متناظر با ارزشهای جهانیِ ذهنیاش را تجربه کند، دلبستگی شکل نمیگیرد؛ مسئلهای که برای آینده جامعه ایرانی هزینهساز است.
خشونت را تحریف نکنیم: نه با رمانتیسم، نه برچسب تروریسم
در موضوع خشونتِ رخداده، دو خطای رایج وجود دارد: یکی انکار خشونتِ شهروندان و نسبتدادن همهچیز به بیرون؛ و دیگری فروکاستن خشونت به کنش تروریستی. تا زمانی که دسترسی دقیق به میدان رخداد ممکن نباشد ــ با قطع ارتباطات و فضای رسانهای یکدست ــ تحلیل دقیق دشوار میشود. با این حال، اگر روندهای پژوهشی و آماری درباره خشونت خانگی و اجتماعی، قتل، استفاده از سلاح سرد یا گرم و… را در سالهای اخیر رصد کنیم، نشانههایی دیده میشود که راهبردهای مصالحهمحور و مسالمتآمیز در حال از دست دادن کاراییاند و استفاده زودهنگام و بیپروا از ابزارهای خشونتآمیز در موقعیتهای اجتماعی افزایش یافته است.
پس نه باید رمانتیک گفت «خشونت مال مردم نیست»، و نه باید همه خشونت را به «طراحی بیرونی» تقلیل داد. اگر گروهی از مردم در شرایط کنونی خشونت میورزند، نباید آن را سانسور یا تحریف کرد؛ باید آن را «هشدار اجتماعی» دانست.
خشونت محصول ناکامی است؛ پرخاشگری زمانی اوج میگیرد که مجراهای دیگر برای بیان حرف از دست میرود و همزمان ناکامیهای مزمن و مکرر در اعتراض، ساخت آینده و تحقق آرزوها انباشته میشود. وقتی آرزوهای بزرگ به آرزوهای کوچک و صرفِ تأمین معاش تقلیل پیدا میکند، زمینه خشم و خشونت تقویت میشود. در این میان، هیجانهای میانجی نیز نقش دارند؛ و «شرم و تحقیر» از مهمترین آنهاست: کسی که نتواند بدون شرم نیازهای اولیهاش را تأمین کند، نتواند خواستهاش را درست بیان کند و پاسخ بشنود، و تحقیر را تجربه کند، در کنار ناکامیهای مکرر، آمادگی بیشتری برای ابراز خشونت پیدا میکند.

«جامعهی سلامت روان» کافی نیست
ریشهها را باید ببینیم
رییسجمهور اخیرا در سخنانی به تبیین رخدادهای دی ماه پرداخته و به جامعهی سلامت روان نقشی داده است. توجه به سلامت روان اجتماعی بهعنوان عامل تنظیم روابط اجتماعی، از یک جهت رویکردی مثبت است. اما اگر این نگاه جای ریشهها را بگیرد، به خطایی جدی میرسیم: میتواند مسئولیتگریزی ایجاد کند و عوامل اجتماعیِ تعیینکننده سلامت و سلامت روان ــ مثل فقر، تبعیض، ناکامی عمومی ناشی از فقدان قانون، عدالت و شایستهسالاری ــ به حاشیه برود.
ریشه بسیاری از اعتراضات و تنشها در مسائلی مانند فساد، تبعیض سیستماتیک و سازمانی، فقر و نابرابری، و شرم و تحقیر ناشی از وضعیت اقتصادی است. بدون بازنگری در سیاستهای کلان و اصلاحات ساختاری برای بهبود معیشت، شفافیت، کاهش تبعیض، مبارزه با فساد و تقویت حس برابری، زمینههای اجتماعی تنش از بین نمیرود.
اگر قرار باشد آتش در خرمن مردم زده شود و از جامعه سلامت روان فقط انتظار داشته باشیم خاکستر را جمع کند، این نگاه در بهترین حالت «رفع تکلیف» است. البته در همین وضعیت هم باید به مردم کمک کرد حتی بدون دسترسی و توان مالی برای دارو، درمان و رواندرمانی، از خود مراقبت کنند؛ اما این کمک نباید جایگزینِ دیدن زیربناها و مسئولیت ساختاری شود.