آنچه امروز در اینستاگرام و بازار سلامت روان ایران جریان دارد، چیزی فراتر از یک خطای حرفهای یا چند تبلیغ اغراقآمیز است؛ ما با یک تهاجم سازمان بافتهی سوداگرانه، سود-محور و خردگریز، به دانش، و در نتیجه فروپاشی ساختاری در فهم درمان روانی مواجهیم.
درمان، که باید عرصه علم، اخلاق و دقت باشد، به نمایشگاهی از وعدههای معجزهنما، تکنیکهای شبهعلمی و بازاریابی بیمهار تبدیل شده است. رشد قارچگونه مراکز و صفحات تبلیغاتی که QEEG، tDCS، نوروفیدبک و دهها روش کمپشتوانه را بهعنوان «درمان قطعی» عرضه میکنند، نشانهای از همین ابتذال است؛ ابتذالی که نه از جهل فرد، بلکه از منطق کالاییشدن روان و اقتصاد توجه تغذیه میشود. چند روز پیش آگهی یک دانشآموختهی روانشناسی را دیدم که خود را متخصص دوگانهسوز روانشناسی و بازاریابی معرفی کرده بود و وعدهی اصلی تجاریاش تبدیل محتوا به مراجع بود. رندهایی که با تحریک طمع برخی افراد واجد صلاحیت حرفهای ارائه خدمت و تعداد بیشتری افراد فاقد صلاحیتهای حداقلی، چون مترسکهایی آنها را پیش روی دوربین مینشانند و سناریوهای کلیشهای و تکراری برای آنها طراحی میکنند، تا با وعدههایی توخالی و معجزهوار از هیچ بت بسازند، هوش مردم بربایند و جیب خالی آنها را در این هنگامه تهیدستی و البته حس ناکامی و یاس، خالیتر کنند.
در این موقعیت، رنج و درد روانی، تجربهای انسانی و پیچیده دیده نمیشود؛ بلکه «کالا»یی است که باید فروخته شود. اضطراب و افسردگی، نه بهعنوان اختلالات بالینی، بلکه بهعنوان «فرصت تجاری» بازنمایی میشود. هرچه درمان پیچیدهتر و علمیتر باشد، کمتر دیده میشود؛ و هرچه سادهتر، سریعتر و معجزهوارتر باشد، بیشتر فروش دارد. اینستاگرام، با الگوریتمی که بر هیجان و اغراق بنا شده، بهترین بستر برای این تحریف است. درمانی که در بهترین حالت میتواند نقش کمکی و محدود داشته باشد، در روایت اینفلوئنسرها به «راهحل نهایی» تبدیل میشود.
در این میان، ورود گستردهی روانشناسان غیر بالینی—افرادی که حتی مجوز درمان غیردارویی ندارند—، صنفی نوپدید به عنوان دانشآموختگان علوم اعصاب، و برخی پزشکان غیر روانپزشک به عرصه تجویز و توصیه درمان روانپزشکی، وضعیت را خطیرتر کرده است. این افراد، با ادبیات عوامپسند و شعارهای ضد دارو، عصای موسای خود را جایگزین درمان علمی معرفی میکنند. حمله به دارودرمانی، که یکی از پرشواهدترین و ضروریترین مداخلات در بسیاری از اختلالات روانپزشکی است، به بخشی از برندینگ این افراد تبدیل شده. این ضدیت، نه متکی بر شواهد یا تحلیل علمی، بلکه از ترکیب ناآگاهی، جذابیت شعارهای «بدون دارو» و سود اقتصادی ناشی از فروش خدمات جایگزین سرچشمه میگیرد.
پیامدهای این وضعیت، صرفاً به یک یا چند بیمار محدود نخواهد شد؛ بلکه اجتماعی است. تأخیر در درمان مؤثر، مزمن شدن اختلالات قابلدرمان، افزایش خود-درمانیهای خطرناک، فرسایش اعتماد عمومی به متخصصان واقعی، و گسترش فرهنگ شبهعلم، تنها بخشی از عوارض این روند است. خانوادهها هزینههای سنگین میپردازند، اما نتیجهای نمیگیرند. بیماران، پس از تجربه شکست در درمانهای بیاثر، نسبت به درمان علمی نیز بدبین میشوند. جامعه، بهتدریج توان تشخیص مرز میان علم و شبهعلم را از دست میدهد. و در نهایت، سلامت روان به میدان رقابت تجاری بدل میشود؛ جایی که صدای بلندتر، نه صدای درستتر، شنیده میشود.
این ابتذال درمانی، اگر مهار نشود، به بحران سلامت روان دامن میزند. رنج آدمیان، عرصهی سوداگری نیست. درمان، نباید به نمایش اینستاگرامی تقلیل یابد. بازسازی اعتماد، ارتقای سواد سلامت روان و بازگرداندن درمان به جایگاه علمی و اخلاقی خود، ضرورتی فوری است؛ ضرورتی که اگر نادیده گرفته شود، هزینهاش را نه فقط افراد، بلکه کل جامعه خواهد پرداخت