روان‌پزشکی

ماتم، مالیخولیا و مساله‌ی غیاب در بستر یک روایت گسیخته

خسرو که بر اثر حادثه ای ساده مُرده، برخی از اتفاقات زندگی‌اش، مرور می‌شود. داستان با لیلی همسر خسرو شروع می‌شود، که بعد مرک شوهرش نمی‌تواند جلوی خود را بگیرد. امین شخصیت دیگری است، که مکمل خسرو و لیلی است، و روایت را پیش می‌برد.
۹ آذرماه ۱۴۰۴
سخنرانی در بررسی اثر قدر نادیده‌ی علی مصفا

خسرو که بر اثر حادثه ای ساده مُرده، برخی از اتفاقات زندگی‌اش، مرور می‌شود. داستان با لیلی همسر خسرو شروع می‌شود، که بعد مرک شوهرش نمی‌تواند جلوی خود را بگیرد. امین شخصیت دیگری است، که مکمل خسرو و لیلی است، و روایت را پیش می‌برد.

مصفا فیلم را سال ۱۳۹۰ ساخته است. فیلم اکران محدودی داشت. انجمن مدرسان سینما در نشست‌های فیلم‌پژوهی خود، سراغ آثار ارزشمند قدر نادیده رفته. دومین گذر این اثر است.

مساله اصلی انگار روشن است: لیلی چهرهٔ خسرو را فراموش کرده و برای به یادآوردن او به ابژه‌‌ی یادآور منجمد شده یعنی عکس‌ش نیاز دارد. این فراموشی ساده یا طبیعی نیست؛ نشانهٔ یک فرایند سوگ مختل و نوعی دفاع تجزیه‌ای است که از روبه‌رو شدن با حقیقت فقدان جلوگیری می‌کند. در این‌جا فیلم مخاطب را با پرسشی بنیادین روبه‌رو می‌کند: وقتی ذهن قادر به نگه‌داری چهرهٔ ابژهٔ ازدست‌رفته نیست، سوگ چگونه ممکن می‌شود؟

فیلم پله آخر از آغازین لحظه‌ها تکلیف خود را مشخص می‌کند: روایت با خنده‌ای مهارنشدنی آغاز می‌شود؛ خنده‌ای از جنس دفاع، نه احساس. سیمای لیلی در همان صحنهٔ ابتدایی نشان می‌دهد که او توان سوگواری ندارد. بدن راه طبیعی تخلیهٔ هیجان را بسته و روان مسیر جایگزینی ساخته که شکلش خنده است، اما معنا ندارد. این نقطهٔ ورود، کلید فهم ساختار روان‌شناختی فیلم است.

بر مفهوم‌پردازی درخشان فروید در «ماتم» و «مالیخولیا» تکیه می‌کنم. در ماتم، فقدان شناخته می‌شود، رسمیت دارد، سوگ آغاز می‌شود و فرد با گذر زمان ابژهٔ از دست‌رفته را رها یا درونی می‌کند. اما در مالیخولیا، ابژه، گمشده و حتی به‌طور واضح بازشناسی نمی‌شود؛ فقدان مبهم است، مرز میان بودن و نبودن روشن نیست، و فرد ناخودآگاه، فقدان را به درون می‌کشد و به خویشتن حمله می‌کند. وضعیت لیلی به مراتب به مالیخولیا نزدیک‌تر است تا ماتم. او نمی‌تواند تشخیص دهد دقیقاً چه چیزی را از دست داده و همین نامعلومی، فرایند سوگ را از آغاز مختل می‌کند.

تعاریف را ابتدا روشن‌تر می‌کنم؛

تجزیه یک مکانیسم دفاعی است که در آن ذهن برای تحمل فشار شدید، بخش‌هایی از تجربه—احساس، خاطره، یا هویت—را از هم جدا می‌کند تا فرد موقتاً از درد روانی در امان بماند. در تجزیه، پیوستگی تجربه قطع می‌شود: آدم ممکن است کاری کند بدون این‌که احساس مالکیتش را داشته باشد، یا بخشی از واقعیت را مثل صحنه‌ای دور ببیند. این واکنش، در لحظه کمک‌کننده است، اما اگر پایدار بماند، توان یکپارچگی روان و کارکرد شخص را مختل می‌کند.

سوگ هم واکنش روانی ما به فقدان است؛ فرایندی که در آن باید با واقعیتِ نبودنِ کسی یا چیزی که بخشی از زندگی‌مان بوده کنار بیاییم. این فرایند همیشه ساده نیست و بسته به نوع فقدان، اشکالی می‌یابد که من به قرارداد ۳ شکل محتمل آن را شرح می‌دهم.

در سوگ کامیاب فرد واقعیت را می‌پذیرد، درد را تجربه می‌کند و کم‌کم رابطه با فرد ازدست‌رفته را از شکل بیرونی به رابطه‌ای درونی‌شده تبدیل می‌کند. زندگی دوباره جریان پیدا می‌کند، بدون این‌که یادِ عزیز از دست‌رفته از بین برود.
در مقابل، سوگ ناتمام زمانی رخ می‌دهد که کارِ سوگ نیمه‌کاره می‌ماند؛ معمولاً به‌خاطر انکار، احساس دوگانگی یا دوسوگرایی، یا مرگی ناگهانی که فرصت وداع را گرفته است. فرد در یکی از مراحل درگیر می‌ماند و فقدان به‌جای آن‌که التیام پیدا کند، به زخمی مزمن تبدیل می‌شود.
اما سخت‌ترین وضعیت، سوگ مبهم است؛ زمانی که فقدان نه روشن است و نه کامل. مثل زمانی که کسی ناپدید شده، مهاجرت کرده، یا از نظر روانی غایب است،اما جسمش حضور دارد. شاید مثل رابطه‌ای که هست اما دره ذره فرو می‌پاشد. در این حالت نه می‌توان عزاداری واقعی کرد و نه می‌توان رابطه را تمام‌شده دانست، و همین بلاتکلیفی روان را فرسوده می‌کند.

این سه شکلِ سوگ نشان می‌دهند که فقدان فقط یک اتفاق نیست؛ نوعی کار روانی است که بسته به شرایط، یا ما را بازسازی می‌کند یا ما را در خود نگه می‌دارد.
اما راوی پله آخر کیست؟ خسرو که مرده؟ یا صدای درونی شده‌‌ی خسرو در ذهن لیلی. من صورت دوم را می‌بینم. به ماتم و مالیخولیا برگردیم.
فیلم هم در سطح ساختاری موقعیت ماتم و مالیخولیا را بازنمایی می‌کند. روایت تکه‌تکه است، خاطرات روشن نیستند و گذشته و حال دائماً جابه‌جا می‌شوند. این ساختار گسیخته بازتاب مستقیم حالِ روانی شخصیت‌هاست. غیاب در این فیلم صرفاً نبودن یک فرد نیست؛ یک نیروی فعال روایی است که مسیر حرکت شخصیت‌ها را تعیین می‌کند. خسرو در عین غیبت، حضور سنگینی دارد؛ او ابژه‌ای است که هم نیست و هم هست—نوعی «حضور غایب» که ذهن لیلی قادر به رها کردنش نیست و همین تعلیق، حافظه را تضعیف و هویت را ناپایدار می‌کند.

(زیگموند فروید، در ماتم و مالیخولیا، ۱۹۱۷) می‌گوید: «در مالیخولیا، انتخاب ابژه رها نمی‌شود؛ بلکه خودِ ابژه درون ایگو فرو می‌ریزد و ایگو با آن همانندسازی می‌کند. سایهٔ ابژه بر ایگو می‌افتد و ایگو همچون مردهٔ درونی با خودش رفتار می‌کند.»
در جملهٔ مشهور «سایهٔ ابژه بر ایگو می‌افتد» فروید توضیح می‌دهد چگونه فرد به‌جای سوگواری سالم، مرده را درون خود زنده نگه می‌دارد و خشمِ متوجهِ ابژه را به‌سوی خود معطوف می‌کند.

سه شخصیت اصلی فیلم هم هریک جنبه‌ای از یک ساختار روانی را می‌توانند نمایندگی می‌کنند.

لیلی شخصیت مرکزی و حامل اصلی وضعیت مالیخولیایی است. ناتوانی او در سوگواری، خندهٔ دفاعی آغازین، و فراموشی چهرهٔ خسرو نشان می‌دهد که او در مرحلهٔ ابتدایی ماتم متوقف نشده، بلکه وارد وضعیت پیچیده‌تری شده است. او نه می‌تواند دربارهٔ فقدان بیندیشد، نه می‌تواند آن را احساس کند. حافظهٔ او گسیخته است و روایت‌هایی که از زندگی مشترکش ارائه می‌دهد دائماً تغییر می‌کنند. این نشانهٔ وجود یک دفاع تجزیه‌ای است که ذهن را از مواجههٔ مستقیم با رنج حفظ می‌کند اما انسجام روانی را قربانی می‌سازد.
هیچ سوگی برای لیلی تمام و حل نشده: خانه مادر جان، تفرش، عیسای جوانمرگ، خسرو، و ….
خود او هم یک شخصیت نیست، بازنمایی است از مادر، بازمانده، همسر، معشوقه، محبوب، قاتل، سوگوار،
هر چند خسرو هم در فیلم شخصیتی مستقل ندارد؛ بیشتر ابژهٔ روانی است تا یک فرد. او در ذهن لیلی در وضعیت «حاضر غایب» قرار دارد: وجودش در خاطرات و تصاویر سنگین است، اما در واقعیت غایب است و همین تعلیق، فرایند سوگ را ناممکن می‌کند. فراموشی چهرهٔ او توسط لیلی در چارچوب مالیخولیا معنایی روشن دارد: ذهن تصویری را که با فقدان پیوند دارد حذف می‌کند تا از درد دور بماند. به همین دلیل خسرو تبدیل می‌شود به ابژه‌ای نامتعین، چیزی بین عشق، خاطره، و فانتزی. چنین ابژه‌ای دقیقاً همان چیزی است که سوگ مالیخولیایی حول آن شکل می‌گیرد.

امین در فیلم جایگاه متفاوتی دارد. او نه در متن روابط عاطفی است و نه بیرون از روایت. نقش او بیشتر شبیه بخش مشاهده‌گر منفعل روان لیلی است—بخشی که وقایع را می‌بیند اما توان تصمیم‌گیری و سازمان‌دهی ندارد. او شاهد است، اما شاهدی بی‌قدرت روح، شبح، هست و نیست. این وضعیت شبیه همان ساختاری است که در مالیخولیا دیده می‌شود: سوپرایگو یا سلفِ مشاهده‌گر فعال است اما توانایی دخالت، ادغام یا ترمیم ندارد. امین غیاب را مشاهده می‌کند اما قادر نیست آن را به حضور یا سوگ تبدیل کند. او نماد همان «دانستنِ بی‌قدرت» است—حقیقتی که دیده می‌شود اما قابل پردازش نیست.

آقای مصفا جایی دیگری گفته که سینما گران‌ترین تراپی است. این گفته دربارهٔ پله آخر بیراه نیست. فیلم مانند یک جلسهٔ طولانی تحلیل روانی پیش می‌رود: پاره‌های حافظه کنار هم قرار می‌گیرند، ابژهٔ گمشده بازسازی می‌شود و دفاع‌ها کم‌کم آشکار می‌شوند. این سبک روایت به‌ویژه بازتاب دوره‌ای است که جامعهٔ ایرانی با فقدان‌های متعدد، خستگی روانی، و بحران‌های هویتی روبه‌رو بود. در چنین بستری، فیلم نه تنها داستان فردی لیلی و خسرو را روایت می‌کند، بلکه تجربهٔ جمعی یک دورهٔ تاریخی را نیز بازتاب می‌دهد—دورانی که در آن غیاب، مالیخولیا و فقدان معنای مشترک فراگیر بودند.

فیلم تصویری روشن از روانی است که باید سوگواری کند، اما نمی‌تواند. در چنین روانی، خنده جای گریه را می‌گیرد، حافظه جای خالی را پر نمی‌کند و روایت‌ها درهم می‌ریزند. این همان جایی است که ماتم به مالیخولیا تبدیل می‌شود و غیاب، به‌جای اینکه پایان باشد، به موتور پیش‌برندهٔ داستان بدل می‌شود.

آخرین مطالب

۱۸ آذرماه ۱۴۰۴

روان‌شناسی

کنجکاوی در چرایی توجه ایرانیان به آگدن 

این‌که تحلیل‌گر در عمل با «ابژه‌های درونی» کار نمی‌کند، بلکه با «سومِ تحلیلی» سروکار دارد—زمینه‌ای روانی که میان تحلیل‌گر و بیمار ساخته می‌شود و به هیچ‌کدام به‌تنهایی تعلق ندارد...
۱۱ آذرماه ۱۴۰۴

روان‌پزشکی اجتماعی

ریشه‌یابی بحران خدمات سلامت روان‌ در ایران

دولت طی سه دهه عملاً بخش عمده بار سلامت روان را به دوش بخش خصوصی انداخته و از ساختن یک نظام منسجم، قابل نظارت و پاسخ‌گو شانه خالی کرده است. مشکل «گرانی تراپی» نیست؛ مشکل این است که دولت کاری را که باید انجام دهد انجام نمی‌دهد و تمام فشار...
۱۱ آذرماه ۱۴۰۴

روان‌درمانی

نقد یا شبه‌نقد؟

بخش عمده‌ای از اختلالات روانی دقیقاً با همین ناتوانی در خودکاوی شناخته می‌شوند. انتظار اینکه فردِ افسرده، مضطرب، وسواسی، یا گرفتار تروما «به عنوان پیش‌درمانی، خودکاوی کند»، شبیه این است که از فردی با فشار خون بالا بخواهیم «اول فشارش را با مراقبه و...
۹ آذرماه ۱۴۰۴

روان‌پزشکی

ماتم، مالیخولیا و مساله‌ی غیاب در بستر یک روایت گسیخته

خسرو که بر اثر حادثه ای ساده مُرده، برخی از اتفاقات زندگی‌اش، مرور می‌شود. داستان با لیلی همسر خسرو شروع می‌شود، که بعد مرک شوهرش نمی‌تواند جلوی خود را بگیرد. امین شخصیت دیگری است، که مکمل خسرو و لیلی است، و روایت را پیش می‌برد.
۲ آذرماه ۱۴۰۴

بررسی‌هایی در مورد خودکشی

چندخطای رایج در فهم خودکشی و مسئولیت اجتماعی ما

تجربه‌ی انباشته‌ی جهانی نشان می‌دهد که با شناخت عوامل خطر، کاهش آسیب‌پذیری‌ها، تقویت دسترسی به خدمات درمانی و ایجاد شبکه‌های اجتماعی حامی، می‌توان احتمال خودکشی را پایین آورد. خودکشی پدیده‌ای...