روان‌پزشکی اجتماعی

فقدان مبهم؛ سوگ نامرئی

مفهوم فقدان مبهم که توسط پالین باس معرفی شده است، دیدگاه قدرتمندی برای بررسی سوگواری‌های پیچیده، حل‌نشده و مزمن ارائه می‌دهد. در طول همه‌گیری کرونا، جامعه جهانی با فقدان‌هایی مواجه شد که غالباً...
۴ بهمن ۱۴۰۳

همایش «داغ تو را جنون کنم…» روز دوشنبه ۳ دی‌ماه ۱۴۰۳ توسط آکادمی روانکاوی بید با همکاری انجمن علمی مشاوره دانشگاه شهید بهشتی و مرکز روان‌تحلیلی ایرانیان برگزار شده، و به بررسی علمی-تخصصی پدیده سوگ پرداخت. سخنرانان مختلفی در این رویداد یک‌روزه سخن گفتند. در ادامه متن سخنرانی دکتر امیرحسین جلالی ندوشن را می‌خوانید.

در این سخنرانی کوتاه در همایش داغ تو را جنون کنم که سوم دی‌ماه ۱۴۰۳ در دانشگاه شهید بهشتی برگزار شد، تلاش نمودم با استفاده از مفهوم فقدان مبهم برای توضیح ماهیت پنهان، مبهم و مزمن سوگواری در دوران کرونا، مهاجران و پناهندگان (مورد خاص ایرانیان) و بازماندگان خودکشی استفاده نمایم. در این بازتاب، دو بخش اول یعنی سوگ مبهم کرونا، و مهاجرت ایرانی آورده شده. بخش خودکشی به صورت جامع‌تری در مجله‌ی دیگری به‌زودی انتشار خواهد یافت.

سوگواری تجربه‌ای جهانی است، اما نحوه بروز آن بسته به زمینه و نوع فقدان متفاوت است. مفهوم فقدان مبهم که توسط پالین باس معرفی شده است، دیدگاه قدرتمندی برای بررسی سوگواری‌های پیچیده، حل‌نشده و مزمن ارائه می‌دهد. در طول همه‌گیری کرونا، جامعه جهانی با فقدان‌هایی مواجه شد که غالباً ناملموس و مداوم بودند. برای مهاجران و پناهندگان ایرانی، و همچنین بازماندگان خودکشی، این نوع فقدان، سوگواری آن‌ها را پیچیده‌تر و طولانی‌تر کرده است. تلاش می کنم ماهیت پنهان و مزمن سوگواری را از طریق چارچوب فقدان مبهم بررسی کنم و کاربرد آن را در این زمینه‌های خاص توضیح دهم.

فقدان مبهم: چارچوب نظری
پالین باس (Pauline Boss)، روان‌شناس آمریکایی، بنیان‌گذار مفهوم “سوگ مبهم” (Ambiguous Loss) است. او از پیشگامان مطالعه درباره سوگ و فقدان‌هایی است که مشخص و واضح نیستند.
پالین باس در سال ۱۹۳۴ در ایالات متحده متولد شد. او دکترای خود را در روانشناسی از دانشگاه ویسکانسین مدیسون دریافت کرد.
باس استاد بازنشسته در دانشگاه مینه‌سوتا است و در طول زندگی حرفه‌ای خود روی موضوعات مرتبط با خانواده، سوگ و روابط انسانی تمرکز کرده است. باس از تجربیات خانواده‌های مهاجر و کسانی که با فقدان‌های مبهم روبرو بوده‌اند، الهام گرفته است. او در تحقیقات خود به افراد و خانواده‌هایی که دچار بحران‌های ناشی از ناپدیدشدگی، بیماری‌های مزمن یا مهاجرت بودند کمک کرده است.
مفهوم سوگ مبهم یکی از ایده‌های اساسی اوست که در کتاب‌هایش به تفصیل بررسی شده است. این مفهوم به دو نوع اصلی تقسیم می‌شود:
۱. فقدان فیزیکی با حضور روانی: فردی که ناپدید شده یا مفقود است (مانند سربازان مفقودالاثر یا مهاجران جداشده از خانواده)
۲. حضور فیزیکی با غیبت روانی: فردی که جسمش حضور دارد اما از نظر ذهنی غایب است (مانند افراد مبتلا به آلزایمر یا زوال عقل).

ویژگی‌های سوگ مبهم به قرار زیر است:
عدم قطعیت: این نوع فقدان مشخص نمی‌کند که آیا باید سوگواری کرد یا امید داشت.
اثرات روانی: سوگ مبهم اغلب منجر به اضطراب، افسردگی و سردرگمی می‌شود زیرا افراد نمی‌توانند فقدان را به‌طور کامل بپذیرند.

باس توصیه می‌کند که افراد با پذیرش “عدم قطعیت” و ایجاد معنا برای فقدان، شاید بتوانند با این نوع سوگ کنار بیایند. فقدان مبهم، آموختن زندگی با سوگ حل نشده (۱۹۹۹) اصلی‌ترین اثر باس است که مفهوم سوگ مبهم را معرفی می‌کند. او در این کتاب نشان می‌دهد که چگونه فقدان‌های مبهم بر خانواده‌ها تأثیر می‌گذارند و چگونه می‌توان با آن‌ها مقابله کرد.
در ۲۰۲۱ وی در کتابی تازه، به بررسی فقدان‌های مبهم در دوران همه‌گیری کرونا می‌پردازد و استراتژی‌هایی برای سازگاری با فقدان‌های غیرقابل حل ارائه می‌دهد.

باس مفهوم سوگ مبهم را به عنوان ابزاری برای درک پویایی‌های پیچیده خانواده‌ها در مواجهه با بحران معرفی کرد. تحقیقات او در حوزه‌های مختلف، از جمله مهاجرت، جنگ، تغییرات آب‌وهوایی، و بیماری‌های مزمن مورد استفاده قرار گرفته است. همچنین باس کمک‌های زیادی به خانواده‌های افرادی که با بیماری‌های مزمن یا آسیب‌های روانی مواجه بودند ارائه داده است.
باس تأکید می‌کند که “عدم قطعیت” بخشی از زندگی انسانی است و باید آن را پذیرفت. او از مردم دعوت می‌کند تا با ایجاد معنا برای فقدان‌ها و توجه به زمان حال، زندگی خود را بهبود بخشند. فقدان مبهم زمانی اتفاق می‌افتد که در مورد قطعیت فقدان ابهام وجود داشته باشد. این ممکن است ناشی از فقدان فیزیکی با حضور روانی (مانند افراد مفقود) یا حضور فیزیکی با فقدان روانی (مانند زوال عقل) باشد. هر دو وضعیت باعث می‌شوند که فرآیند سوگواری سنتی دچار اختلال شده و به سوگواری طولانی و پیچیده منجر شود.

سوگواران زمان کرونا
همه‌گیری کرونا اشکال بی‌سابقه‌ای از فقدان را ایجاد کرد:
۱. فقدان عادی بودن: انزوا، بی‌ثباتی اقتصادی، و اختلال در آیین‌های فرهنگی باعث شد میلیون‌ها نفر برای “زندگی عادی” عزادار شوند.
۲. سوگواری نامرئی: ناتوانی در برگزاری مراسم خاکسپاری یا خداحافظی با عزیزان احساس فقدان را تشدید کرده و فقدان مبهم را افزایش داد.
در شش ماه آغازین پاندمی به اتفاق کامبیز نوروزی، مقاله ای در مورد سوگواری خموش در آن دوران نوشتیم. این نوشته ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۱ در مجله مجازی پنجره که به شکل ویژه بر درک ابعاد ناشناخته و نوپدید این وضعیت تازه و مبهم متمرکز بود منتشر گردید. یادآوری بخشهایی از آن که در حال و هوای زنده تجربه در ذهن و بدن نویسندگان تحریر شده شاید روشن بخش تر باشد.

کرونا غیر از تجربه‌ای نوظهور در ستیز با بدن، تجربه‌ای تقریباً بی‌همتا در ستیز با ساختار عاطفی و روانی انسان نوین است. این تجربۀ پنهان، تجربه‌ای دردناک و پر رنج است که با صورت‌بندی ساختار عاطفی متعارف و مرسوم ما هیچ سازگاری ندارد.
با نگاهی به وضعیت قربانی‌های کرونا، می‌شود گفت این بیماری‌ بسیار تراژیک و غم‌انگیز است. تا همین‌جا بیماری فاصله افراد را زیاد کرده، آدمیان را خانه‌نشین نموده و حضور اجتماعی را زیر سایه سنگین ترس برده. ویروس چنان مسری است که باید بپذیری همه جا در کمین است. اما بر همه این‌ها باید مرگ در اثر کرونا و در روزهای کرونا را نیز افزود.
کرونا به سادگی، کاری کرده که ساده‌ترین آزادی‌های فردی و اجتماعی به شکلی ناگزیر معلق یا تعطیل شوند. «آزادی تن» اولین قربانی کروناست. انسان‌ها باید محصور بمانند و رفت‌و‌آمدها و تماس‌های جسمانی را به کمترین حد ضروری برسانند. حق تشکیل اجتماعات از هر نوع و سبکی اعم از دینی یا عرفی کلاً از میان رفته است. کرونا باعث شده موضوع حق حیات به شکلی بی‌سابقه چنان بر تمامی حق‌های دیگر بشر سایه بیافکند، و بسیاری از آن‌ها را تحت تأثیر خود قرار دهد. تلاش برای زنده ماندن و جلوگیری از فاجعه، همه را فقط درگیر یک چیز کرده است: «انفراد» و «انزوا». این وجه از زندگی، همان چیزی است که در دنیای جهانی شدۀ چند دهه اخیر به کلی فراموش شده بود. در دنیای جهانی شده، انسان به شکل‌های مختلف درگیر دنیای بیرون از خویش است. در این جهان، انسان در پی توسعۀ انواع آزادی‌هاست. ارتباطات گسترده، اعم از روابط سنتی و عرفی تا ارتباطات مدرن از عوامل معنابخش انسان‌اند. قطع شدن این ارتباطات، با حذف عناصر معنابخش، نظام معنایی ما را نیز به چالش جدی می‌کشاند. انسانی که گاه زندگی‌اش را نیز برای حق‌های اساسی خویش قربانی می‌کند، حال برای حفظ حیات و پیشگیری از فاجعه، بزرگترین و مهمترین حق‌هایش تعطیل و متوقف می‌شوند.
تلخ‌ترین جلوه‌گاه این تعلیق را می‌توان در فرآیند مرگ کرونایی در بیمارستان و تعلیق و تعطیل آئین‌های سوگ و آثار روانی و عاطفی آن‌ها جست.
مبتلایان کرونا در بیمارستان، دور از خویشان و دوستان، مرگ‌شان را انتظار می‌کشند. به گونه‌ای که احتمالا در روزهای پایانی عمر تنها می‌مانند و در تنهایی محض لحظه‌های مرگ را تجربه می‌کنند.
پس از مرگ، آخرین سفر از زمین به گور هم در غربت تمام اتفاق می‌افتد. تنها اندکی نزدیکان با فاصله‌های زیاد حق همراهی با خویشاوند سفرکردۀ خود را دارند. تمام آداب پر جزییات سوگ ایرانی- شیعی در یک تشریفات ساده هول هولکی از سر تکلف خلاصه می‌شود.
در ادامه هم بازماندگان به دلیل مخاطرات تجمع، بار اندوه را باید در غربت و تنهایی و بی همراه به دوش کشند. تازه شاید خود نیز به جهت علائم یا شک به ابتلا ناچار به انزوا، قرنطینه یا حتی بستری باشند. و این همه زیر سایه سنگین ناامیدی، شک، گنگی و ابهامی که در مورد رفتار ناشناخته این ویروس تاجدار وجود دارد باید سپری گردد که خود عذابی دو چندان و صد چندان است.
غم‌انگیزتر از این نمی‌شود. بسا که این اندوه متراکم، در اولین فرصت‌ها، جایی و‌ جوری سر باز کند. کسی نمی‌تواند جنازه را همراهی کند، به دلیل قانون قرنطینه و بهداشت عمومی، معدود نزدیکانی می‌توانند با فاصله‌ای تقریباً دور، کنار خانۀ ابدی عزیز خود باشند. نه ختم و پرسه‌ای در کار است، نه یاد و یادبودی و نه آن همه آداب پر جزییات ایرانی که گذار از اندوه فقدان را ممکن و قابل تحمل می‌سازد. به همه این‌ها بیفزایید که هر ایرانی این روزها در سوگ آزادی و آرزوها و رویاهای هر چند کوچک خود است. تاب‌آوری هر کسی یا جامعه‌ای برای فقدان و از دست دادن حدی دارد. جامعه چگونه می‌تواند تاب این اندوه متراکم پی اندر پی را به دست آورد؟

می‌توان تجربه‌ی مرگ‌آور کرونا را تجربۀ «مرگ عمومی» نام گذاشت. تجربه‌ای که در آن تمام جامعه، خود را بر لبۀ پرتگاه مرگ می‌بیند. گریز ناگزیر از این پرتگاه، انفراد و انزوایی را تحمیل کرده است که همدردی سوگوارانه را نیز به تعطیل می‌برد. اگر برای همدردی با دوستان و خویشانی که عزیزی را از دست داده‌اند گرد بیایید ممکن است شما نیز به ورطۀ مرگ فروغلتید.
سوگ و سوگواری که حقی طبیعی و بسیار دیرپا و قدیمی است و خود در سطح فرد و جامعه عنصری معنابخش و هویت‌ساز از زندگی است، معنایی مفقود می‌یابد. کرونا، در تجربۀ مرگ عمومی، حتی خود مرگ و سوگ مرگ را نیز می‌بلعد.

مهاجران و پناهندگان ایرانی: تلاقی فقدان فرهنگی و ابهام
مهاجرت رویدادی چالش‌برانگیز در زندگی است و نه تنها شامل جابجایی جغرافیایی است، بلکه گذار روان‌شناختی قابل توجهی را نیز باعث می‌شود. از دیدگاه روانکاوانه، مهاجرت می‌تواند به عنوان فرآیندی به شمار آید که هویت موجود فرد، روابط، و سبک‌های مقابله‌ای او را به چالش می‌کشد.
مهاجرت می‌تواند باعث ارزیابی مجدد از خود در رابطه با محیط جدید ‌شود. این ارزیابی مجدد اغلب شامل سوگواری برای از دست دادن شناخته شده‌ها و بازسازی هویت در یک زمینه خارجی است. کار اختر (۱۹۹۵) در فهم این فرآیند، نشان دهنده “سوگواری” از دست دادن پیوست‌های فرهنگی و “ترمیم” بعدی هویت در چارچوب فرهنگی جدید است.
مهاجرت اغلب همراه با تجارب تروما و از دست دادن است، نه تنها وطن بلکه نقش‌ها و شبکه‌های اجتماعی آشنا نیز. ولکان (۱۹۹۹) به “بی‌حسی روانی” که مهاجران ممکن است در پاسخ به این ضربه‌ها تجربه کنند، می‌پردازد، کرختی سبکی دفاعی است که می‌تواند پردازش عاطفی و سازگاری را مختل کند.
آینسلی و همکاران (۲۰۱۷) به بررسی ابعاد روانکاوانه مهاجرت می پردازند. آنها مهاجرت را به عنوان یک پدیده اجتماعی مهم و یک تجربه‌ی عمیقا شخصی با پیامدهای روانی گسترده می‌شناسند. نویسندگان استدلال می کنند که نظریه‌ی روانکاوی، که از لحاظ تاریخی ریشه در تجارب گذشته و تروما دارد، در نظریه‌پردازی مناسب درباره مهاجرت از قافله عقب مانده است. آنها قصد دارند این شکاف را با بررسی مضامین اصلی تجربه مهاجرت، از جمله از دست دادن و سوگواری، زبان، هویت قومی، نژادپرستی، و متغیرهای درمانی، با استفاده از ادبیات روانکاوانه و بینش‌های رشته‌های مرتبط، پر کنند.
نویسندگان ماهیت آسیب‌زای مهاجرت را که با از دست دادن میهن، جامعه و نمادهای فرهنگی آشنا برجسته می‌شود، شرح داده بیان می کنند این فقدان‌ها منجر به فرآیندهای سوگواری می‌شود که البته برای سازگاری روانی مهاجر حیاتی است.
همچنین اختر (۱۹۹۵) توضیح می‌دهد که “مهاجرت آشفتگی روان‌شناختی و اجتماعی عمیقی را به همراه می آورد، و فرد را به فضای میانی بین آشنا و ناشناخته پرتاب می‌کند، جایی که سوگواری برای ارتباطات از دست رفته و تلاش برای ایجاد ارتباطات جدید رخ می‌دهد.”
شنگان (۲۰۰۱) تأثیر روانی مهاجرت را مورد بحث قرار می‌دهد. تمرکز بر دوگانگی بین آنچه به طور عینی توسط یک فرد درک می‌شود و آن‌چه به طور ذهنی در طول فرآیند مهاجرت تصور می‌شود، است.
شنگان این موضوعات را در چارچوب ایده‌های وینیکات در مورد بازی، ابژه‌های انتقالی و واقعیت بررسی میکند. وینیکات معتقد بود که تجربه افراد از محیط خود به شدت تحت تأثیر روابط اولیه آنها، به ویژه با مادر است. در مهاجرت، چالش، اختلاف بین ادراکات عینی قبلی و تجربیات ذهنی جدید در زمینه فرهنگی متفاوت است. این پارادوکس می‌تواند منجر به سردرگمی و کشمکش برای مهاجر شود، زیرا زبان و رفتارهای آشنا برای او ممکن است دیگر برای دیگران قابل درک یا ارزش‌گذاری نباشد، و منجر به احساس غریبگی و قطع ارتباط با هویت قبلی فرد شود. مرگ من سابق در فقدان تولد من تازه مبهم و نامرئی و گنگ رخ می دهد.
گرینبرگ و گرینبرگ (۱۹۸۹) از دست دادن نمادینی را که مهاجران هنگام گذار از زبان مادری به زبان کشور جدید خود تجربه می‌کنند، بررسی کرده‌اند. این گذار می‌تواند منجر به احساس بیگانگی و حس “بین دو فرهنگ بودن” شود، که فرآیند بازسازی هویت را پیچیده می‌کند. آلمانی‌ها ضرب‌المثلی دارند در شرح این وضعیت: میان دو صندلی نشستن.

در مقاله دیگری، آینسلی (۲۰۱۷) جنبه های روانشناختی مهاجرت را ارزیابی می کند و بر فهم از دست دادن و بازسازی جامعه از یک لنز روانکاوانه تأکید می کند. وی به این مساله می پردازد که جوامع چگونه به‌عنوان «موجودیتهای روانی» عمل می‌کنند، که حمایت روان‌شناختی و فضای مهمی را برای شکل‌گیری هویت فراهم می نمایند. این مفهوم سازی شبیه ایده وینیکات در مورد “فضای بالقوه” بین نوزادان و مراقبان اولیه آنها است. آینسلی (۲۰۱۷) از ایده فروید در مورد جوامع به عنوان موجودیتهای روانی و دیدگاه های ماکس وبر در مورد جوامع به عنوان شبکه های معنا استفاده می کند تا استدلال کند که هویت ما عمیقاً با جوامع ما گره خورده است. این ارتباط با فرآیند مهاجرت به چالش کشیده می‌شود و اغلب شکسته می‌شود، که منجر به «بیجاشدگی روانی» می‌شود، زیرا مهاجران چارچوب‌های فرهنگی و اجتماعی را که از هویت آنها حمایت می‌کند، از دست می‌دهند.
واژه دیاسپورا از کلمه ای یونانی διασπορά (diaspora) گرفته شده است که از فعل διασπείρω (diaspeirō) مشتق شده و به معنای “پراکندن” یا “پخش کردن” است. در ادبیات کلاسیک یونانی، دیاسپورا به صورت تحت‌اللفظی برای توصیف پراکندن یا پاشیدن بذرها در کشاورزی به کار می‌رفت.
این واژه بعدها معنای استعاری و فرهنگی خاصی در تاریخ یهود پیدا کرد و به پراکندگی مردم یهود از سرزمین اجدادی‌شان اشاره داشت. این مفهوم به طور خاص به دو رویداد تبعید بابلی (قرن ششم قبل از میلاد) و اخراج یهودیان پس از تخریب معبد دوم توسط رومیان در سال ۷۰ میلادی اشاره دارد.
به مرور زمان، این واژه به معنای گسترده‌تری رسید و به جابجایی، مهاجرت، یا پراکندگی هر گروهی از مردم دور از سرزمین اجدادی‌شان اشاره پیدا کرد. امروزه، دیاسپورا به جوامعی از مردم که خارج از سرزمین اجدادی یا ملی خود زندگی می‌کنند، اما ارتباطات فرهنگی، احساسی یا هویتی با آن حفظ کرده‌اند اطلاق می شود.
دیاسپورای ایرانی، جمعیتی بین ۲ تا ۴ میلیون نفر در سراسر جهان را شامل می شود، آماری که البته به روز نشده و مربوط به ۴ سال قبل است. برخی گمانه زمانی ها این عدد را تا ۷ میلیون نفر هم برآورد می کنند.
تخمین‌ها نشان می‌دهد که بین ۵۰۰,۰۰۰ تا ۱,۰۰۰,۰۰۰ ایرانی‌تبار در آمریکا زندگی می‌کنند، با تمرکز بالایی در کالیفرنیا، به‌ویژه در منطقه لس‌آنجلس. در سال ۲۰۲۰، آلمان با میزبانی حدود ۱۵۲,۵۹۰ مهاجر ایرانی در رتبه اول قرار داشت، در حالی که سوئد، هلند و فرانسه به ترتیب میزبان ۷۹,۳۶۳، ۳۴,۸۰۹ و ۲۶,۰۶۹ ایرانی بودند.

مهاجران و پناهندگان ایرانی اغلب فقدان‌های دوگانه‌ای را تجربه می‌کنند: فقدان ملموس سرزمین مادری و فقدان ناملموس هویت، جامعه و ارتباط فرهنگی. به عبارتی در جمع بندی ای شتاب زده و مختصر دیاسپورای ایرانی موارد زیر را تجربه می‌کند:
۱. جا‌به‌جایی فرهنگی: ناتوانی در بازگشت به سرزمین مادری به دلایل سیاسی یا عاطفی شکلی از فقدان مبهم است.
۲. سوگواری مزمن: ناتوانی در دیدار با خانواده یا شرکت در سنت‌های فرهنگی حالتی از سوگواری طولانی ایجاد می‌کند.
۳. تنیدگی‌های تروما: پناهندگان ایرانی اغلب با لایه‌های متعددی از تروما— سایه جنگ، حس آوارگی، و تبعیض سیستماتیک—روبرو هستند که هر کدام فقدان‌های مبهم آن‌ها را تشدید می‌کنند.

چه باید کرد؟
استفاده از چارچوب فقدان مبهم، استراتژی‌های مؤثری برای تیمار سوگواران ارائه می‌دهد:
۱. پذیرش فقدان: تأیید فقدان مبهم از طریق روش‌های درمانی به افراد کمک می‌کند سوگواری خود را نام‌گذاری کرده و از پنهانی آن بکاهند.
۲. حمایت اجتماعی: ایجاد سیستم‌های حمایتی حساس به فرهنگ برای پناهندگان ایرانی و بازماندگان خودکشی می‌تواند از انزوای آن‌ها بکاهد.
۳. سازگاری فرهنگی: تأکید بر آیین‌ها و شیوه‌هایی که شکاف‌های فرهنگی را پر می‌کنند به افراد جا‌به‌جاشده کمک می‌کند تا با سوگواری خود کنار بیایند.

آخرین مطالب

۱۸ آذرماه ۱۴۰۴

روان‌شناسی

کنجکاوی در چرایی توجه ایرانیان به آگدن 

این‌که تحلیل‌گر در عمل با «ابژه‌های درونی» کار نمی‌کند، بلکه با «سومِ تحلیلی» سروکار دارد—زمینه‌ای روانی که میان تحلیل‌گر و بیمار ساخته می‌شود و به هیچ‌کدام به‌تنهایی تعلق ندارد...
۱۱ آذرماه ۱۴۰۴

روان‌پزشکی اجتماعی

ریشه‌یابی بحران خدمات سلامت روان‌ در ایران

دولت طی سه دهه عملاً بخش عمده بار سلامت روان را به دوش بخش خصوصی انداخته و از ساختن یک نظام منسجم، قابل نظارت و پاسخ‌گو شانه خالی کرده است. مشکل «گرانی تراپی» نیست؛ مشکل این است که دولت کاری را که باید انجام دهد انجام نمی‌دهد و تمام فشار...
۱۱ آذرماه ۱۴۰۴

روان‌درمانی

نقد یا شبه‌نقد؟

بخش عمده‌ای از اختلالات روانی دقیقاً با همین ناتوانی در خودکاوی شناخته می‌شوند. انتظار اینکه فردِ افسرده، مضطرب، وسواسی، یا گرفتار تروما «به عنوان پیش‌درمانی، خودکاوی کند»، شبیه این است که از فردی با فشار خون بالا بخواهیم «اول فشارش را با مراقبه و...
۹ آذرماه ۱۴۰۴

روان‌پزشکی

ماتم، مالیخولیا و مساله‌ی غیاب در بستر یک روایت گسیخته

خسرو که بر اثر حادثه ای ساده مُرده، برخی از اتفاقات زندگی‌اش، مرور می‌شود. داستان با لیلی همسر خسرو شروع می‌شود، که بعد مرک شوهرش نمی‌تواند جلوی خود را بگیرد. امین شخصیت دیگری است، که مکمل خسرو و لیلی است، و روایت را پیش می‌برد.
۲ آذرماه ۱۴۰۴

بررسی‌هایی در مورد خودکشی

چندخطای رایج در فهم خودکشی و مسئولیت اجتماعی ما

تجربه‌ی انباشته‌ی جهانی نشان می‌دهد که با شناخت عوامل خطر، کاهش آسیب‌پذیری‌ها، تقویت دسترسی به خدمات درمانی و ایجاد شبکه‌های اجتماعی حامی، می‌توان احتمال خودکشی را پایین آورد. خودکشی پدیده‌ای...