زمانی که شرایط ناپایدار است، ولی سیاستمدار روی کاغذ از رشد اقتصادی صحبت میکند، یا شرایطی را نشان میدهد که وضعیت را متعادل یا رو به صعود نشان میدهد، میشود از یک بیگانگی اسکیزوفرنیک با واقعیت نزد سیاستمدار حرف زد، یعنی یک شکاف کامل میان تصور سیاستمدار و واقعیت بیرونی. سیاستمدار فکر میکند، اعداد و ارقام روی کاغذ و رویاهایی که در ذهن دارد، همان واقعیت خارجی است. زهی خیال باطل! اینگونه است که به کنایه برخی میگویند ما مردم و سیاستمداران گویی در دو دنیای موازی زندگی میکنیم.
در شرایط اقتصادی غیرقابل پیشبینی و وضعیت اجتماعی مشوش تردیدی نیست، که شاهد افزایش نابهسامانیهای روانی و غیرروانی باشیم. اما اگر وقتی افراد دچار تنگنای اقتصادی میشوند، بتوانند عاملانه، تصمیم بگیرند شیفت بیشتری کار کنند و بعد از یکسال، مثلاً خودرو بخرند، یا تغییری در زندگیشان ایجاد کنند، وضعیت یکگونه میشود، اما در وضعیتی دیگر وقتی شهروندان میبینند که هرلحظه شرایط ممکن است بدتر شود، و دیگر نمیتوانند پیشبینی کنند که فردا چه خواهد شد، در اینصورت مردمان در خواهند یافت، که هیچ عاملیت شخصی ندارند، و به عبارتی ظرفیتی در خود و روندهای اجتماعی و سازوکارهای اقتصادی بر اثر خود نمییابند. امروز مردم شرایط را خطرناک میبینند و نمیتوانند آمارهای دولتی را باور کنند، در نتیجه دفاع آنان سازگاری، پذیرش، و برنامهریزی نیست، بلکه خشمی که از ساختار دارند، را به خود بر میگرداند، پس همین مسئله سبب میشود خریدهای هیجانی کنند، به سلامتیشان کمتر توجه کنند، سیگار بیشتری بکشند، یا بیملاحظه، و مراقبت الکل تقلبی مصرف کنند. به عبارتی خود را بدین شیوهها تنبیه مینمایند.

وقتی افراد اینگونه تصور کنند، که نمیتوانند زندگی خودشان را تغییر دهند، احساس گناه و بیعرضهگی میکنند و اگر دست به خودکشی نزنند، به سمت خودکشی خاموش و منفعل میروند. آنها اگر بتوانند غذا تهیه کنند، رژیمشان را بهدرستی رعایت نمیکنند، زندگی پرتنش و بیبرنامهای خواهند داشت، پرخطر رانندگی میکنند، بد میخوابند و….
یک جامعه زمانی میتواند تنگناها را تاب بیاورد که ببیند پشت سیاستگذاریها، تفکر وجود دارد، آن زمان است که میتواند محدودیتها را تحمل کند و قانع شود که اگر نه اکنون، اما دستکم فردایی هست که بتوانند به کامیابی برسند.
پس نمیشود که یک سیاست حکمرانی مبتنی بر تخیل و اندیشههای غیرعلمی حکومت کند، و از مردم سازگاری و مقاومت بخواهد. با این شیوه، مردم و بهویژه نسل جوان، که آتیهای برای خود متصور نباشند، نه برای حاکمیت فرزند میآورند، نه والدگری میکنند و نه میتوانند حتی مثل زنبور کارگر کار کنند. این شیوه، شدنی و ادامهپذیر نیست. در این شرایط ذهنیت جامعه وارد وضعیت (Mode) بقا میشود و بهیکباره آن خشمی را که بهسمت خود هدایت کرده، به سمت ساختارهای بیرونی هدایت میکند. باید از آن روز ترسید.
به عبارتی جامعه، زمانی پایدار و پوینده است که شهروندانی با حس عاملیت داشته باشد، یعنی آنها آیندهشان را متکی بر منابع شخصی بتوانند بسازند، این منتالیته، از سیاستگذاریهای عمومی و اقتصاد پویا، همچنین امید اجتماعی و شاخصهای اقتصادی روبهجلو تغذیه میکند. همین الان در بدن شهروندان ایرانی، با خواندن اخبار مربوط به نرخ دلار، لحظهبهلحظه واکنشهای شیمیایی اتفاق میافتد، اصلاً مهم نیست که فرد چیزی بداند یا نداند، اخبار را بخواند، یا نخواند، بلکه این مواد شیمیایی تحتتاثیر این شرایط آزاد میشوند و ذهن و بدن ایرانیان را فرسوده میکند.